پاییز را از شانه های خسته ام بردار !

پاییز را از شانه های خسته ام بردار ! بر شانه های اشکِ من ای عشق !سر بگذار تو دعوتی به گریه های فصلِ دلتنگی ای میهمانِ روزهای سردِ من ! ای یار! این کوچه های گیج از فکر تو بن بستند یک شهر در من از نبودت تب زده، بیمار چون برگ برگِ یک درختِ گوشه گیر و...

فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد!

📄#دلنوشته🥀 آنقدر به تو فکر می کنم که یادم می رود به چه فکر می کنم. به تو فکر می کنم مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید، به تو فکر می کنم مثل مسافر به راه مثل علف به ابر مثل شکوفه به صبح وُ مثل واژه به شعر . به تو فکر می کنم مثل خسته به خواب و...

یعنی می شود که برگردد

پابلو نرودا، دیپلمات، سناتور و شاعر نوگرای شیلیایی و برنده جایزه ادبیات نوبل است که در اصل نام او «نفتالی ریکاردو الیسر ریه‌س باسوآلتو» بود و نام «پابلو نرودا» را از روی نام نویسنده چک یان نرودا به عنوان نام مستعار خود انتخاب کرد. اما بعدها «پابلو...

دسته‌بندی -شعر

پاییز را از شانه های خسته ام بردار !

پاییز را از شانه های خسته ام بردار ! بر شانه های اشکِ من ای عشق !سر بگذار تو دعوتی به گریه های فصلِ دلتنگی ای میهمانِ روزهای سردِ من ! ای یار! این کوچه های گیج از فکر تو بن بستند یک شهر در من از نبودت تب زده، بیمار چون برگ برگِ یک درختِ گوشه گیر و...

فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد!

📄#دلنوشته🥀 آنقدر به تو فکر می کنم که یادم می رود به چه فکر می کنم. به تو فکر می کنم مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید، به تو فکر می کنم مثل مسافر به راه مثل علف به ابر مثل شکوفه به صبح وُ مثل واژه به شعر . به تو فکر می کنم مثل خسته به خواب و...

یعنی می شود که برگردد

پابلو نرودا، دیپلمات، سناتور و شاعر نوگرای شیلیایی و برنده جایزه ادبیات نوبل است که در اصل نام او «نفتالی ریکاردو الیسر ریه‌س باسوآلتو» بود و نام «پابلو نرودا» را از روی نام نویسنده چک یان نرودا به عنوان نام مستعار خود انتخاب کرد. اما بعدها «پابلو...

ﻗﺼﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﮐﻨﺎﺭﺕ…

ﻗﺼﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﮐﻨﺎﺭﺕ… ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ…! ﻗﺼﺪﻡ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ… ﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ…! ﻗﺼﺪﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ… ﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ…! ﻗﺼﺪﻡ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ… ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ…! “ﻗﯿﺼﺮ ﺍﻣﯿﻦ...

هرگز نمی پرسم

هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟ من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم تو در نگاه من ، چه می خوانی ، نمی دانم اما به جای من ، تو پاسخ می دهی : آری ما هر دو می دانیم چشم و زبان ، پنهان و پیدا ، رازگویانند وآنها که دل به یکدیگر دارند حرف ضمیر دوست را...

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد که شبی باهم از آن...

زندگی زیبـاست چشمی بـاز کن

  زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن گردشـــی در کوچــه باغ راز کن هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بد بینی خود را شکسـت علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت عشق اسطرلاب اسرار خداست من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام درد را افکنـــده درمـان...

خسته‌تر از صدای من، گریه‌ی بی‌صدای تو

خسته‌تر از صدای من، گریه‌ی بی‌صدای تو حیف که مانده پیش من، خاطره‌ات به جای تو رفتی و آشنای تو، بی‌تو غریب ماند و بس قلب شکسته‌اش ولی پاک و نجیب ماند و بس طعنه به ماجرا بزن، اسم مرا صدا بزن قلب مرا ستاره کن، دل به ستاره‌ها بزن تکیه به شانه‌ام بده، دل...

مرا ببخش که اینقدر، بی مبالاتم

سرت که درد نمی آید از سوالاتم مرا ببخش که اینقدر ، بی مبالاتم چطور این همه جریان گرفته ای در من و مو به مویِ تو جاری ست در خیالاتم بگو به من که همان آدم همیشگی ام نه ! مدتی ست که تغییر کرده حالاتم چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم درست از آب در...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار شاعر ایرانی اهل تبریز است که به زبان‌های ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده است. شهریار در سال ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز متولد شد. پدرش «حاج میرآقا بهجت تبریزی» نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل...

بیشترین نظرات دریافتی